کتایون ملکی- دانشجوی دکتری علوم سیاسی/ خشونت سیاسی یکی از پیچیدهترین پدیدههای علوم سیاسی است، زیرا اگرچه ظرفیت خشونت بالقوه در میان انسانها گسترده است، تنها بخشی از افراد در شرایط خاص به کنش خشونتآمیز روی میآورند. در نتیجه پرسش اساسی آن است که چرا افرادی که ممکن است از نظر شرایط اجتماعی و سیاسی در موقعیت مشابهی قرار داشته باشند، مسیرهای کاملاً متفاوتی را در بروز خشونت سایسی طی میکنند؟
پاسخ را نمیتوان تنها در ساختار سیاسی، ایدئولوژی یا شخصیت افراد جستوجو کرد. یک چارچوب تلفیقی، خشونت سیاسی را حاصل تعامل دو سطح میداند، نخست، سازوکارهای روانشناختی مشترک میان انسانها و دوم، تفاوتهای فردی که آستانه ورود به رفتار خشونتآمیز را در افراد متفاوت میکند.
در سطح نخست، انسانها دارای ظرفیتهایی مانند وفاداری گروهی، حساسیت نسبت به تهدید، معناجویی و دفاع از ارزشهای اخلاقی هستند. «روانشناسی ائتلافی» به انسان امکان میدهد جهان اجتماعی را در قالب «ما» و «آنها» سازمان دهد. در شرایط عادی، این سازوکارها به همکاری و تعلق اجتماعی کمک میکنند؛ اما زمانی که تهدید، احساس بیعدالتی یا تعارض هویتی شدت میگیرد، همین ظرفیتها میتوانند در خدمت خشونت قرار گیرند. ارزشهای مقدس و «همجوشی هویتی» نیز مرز میان فرد و گروه را کمرنگ کرده و تهدید علیه گروه را به تهدید علیه خود فرد تبدیل میکنند.
سه مدل مهم این فرآیند را توضیح میدهند. «مدل کنشگر متعهد» نشان میدهد چگونه ارزشهای مقدس و هویت گروهی میتوانند محاسبه عقلانی هزینه و فایده را کنار بزنند. «مدل جستوجوی اهمیت» بر نیاز انسان به معنا، منزلت و احساس ارزشمندی تأکید دارد و توضیح میدهد چگونه تحقیر، شکست یا طردشدگی میتواند فرد را به سوی روایتهای افراطی سوق دهد. «مدل پلکان تروریسم» نیز رادیکالشدن را فرآیندی تدریجی میداند که در آن گزینههای جایگزین بهتدریج از نگاه فرد حذف میشوند و خشونت سرانجام به تنها پاسخ قابل تصور تبدیل میشود.
اما این سازوکارهای عمومی بهتنهایی توضیح نمیدهند که چرا همه افراد در شرایط مشابه خشونتورزی نمیکنند. اینجاست که سطح دوم اهمیت پیدا میکند. ویژگیهایی مانند هیجانخواهی، تکانشگری و خودشیفتگی، تفاوت در عملکرد برخی مدارهای مغزی، عوامل ژنتیکی و تجربیات دوران رشد میتوانند آستانه فرد برای تبدیل خشم و تهدید ادراکشده به رفتار خشونتآمیز را تغییر دهند.
اهمیت این رویکرد در آن است که از دو تقلیلگرایی همزمان فاصله میگیرد: اینکه خشونت را تنها محصول «افراد بد» بدانیم یا برعکس، همه چیز را به «شرایط بد» نسبت دهیم. در واقع، هیچکدام بهتنهایی کافی نیستند. خشونت سیاسی زمانی محتملتر میشود که ظرفیتهای روانشناختی عام، آسیبپذیریهای فردی و شرایط ساختاری و موقعیتی در یک نقطه به هم برسند.
از این منظر، سیاست پیشگیری نیز نباید تنها بر شناسایی و حذف افراد «خطرناک» متمرکز باشد. کاهش احساس بیعدالتی، ایجاد مسیرهای مشروع برای مشارکت اجتماعی، تقویت هویتهای جمعی مثبت و فراهم کردن فرصتهایی برای دستیابی به معنا و منزلت میتواند جذابیت روایتهای افراطی را کاهش دهد.
در نهایت، مهمترین پیام این چارچوب آن است که افراطگرایی خشونتآمیز الزاماً از ذهنیتی کاملاً متفاوت از ذهن انسان عادی سرچشمه نمیگیرد. همان سازوکارهایی که تعلق، وفاداری، عدالتخواهی و معنا را در زندگی اجتماعی ممکن میکنند، اگر در شرایط خاص با آسیبپذیریهای فردی و فشارهای محیطی ترکیب شوند، میتوانند به خشونت منجر شوند. بنابراین، فهم خشونت سیاسی نه با انتخاب میان «فرد» و «ساختار»، بلکه با مطالعه دقیق تعامل انسان، هویت و زمینه سیاسی امکانپذیر است.



