تضعیف شدید ایران یا فروپاشی در شرایط کنونی نه یک واقعیت است و نه پیشبینی این نوشته. آنچه اهمیت دارد، بررسی یک سناریوی آینده است: اگر ایران به هر دلیل بخش مهمی از ظرفیت سیاسی، اقتصادی و راهبردی خود را از دست بدهد، چه اتفاقی برای موازنه قدرت در منطقه رخ خواهد داد؟
در نظریه روابط بینالملل، حذف یا تضعیف یک قدرت مهم منطقهای فقط جایگاه همان کشور را تغییر نمیدهد؛ وزن نسبی همه بازیگران دیگر نیز دگرگون میشود. خلأ قدرت نیز معمولاً برای مدت طولانی خالی نمیماند؛ قدرتهای موجود برای پر کردن آن رقابت میکنند و دیگران نیز برای جلوگیری از برتری یک بازیگر، به موازنهسازی روی میآورند.
بنابراین، نخستین پیامد تضعیف ایران، انتقال خودکار قدرت به یک کشور مشخص نخواهد بود؛ بلکه باز شدن میدان رقابت میان چند مرکز قدرت است. اسرائیل، ترکیه و قدرتهای عربی هرکدام میتوانند بخشی از این خلأ را هدف قرار دهند و آمریکا نیز برای حفظ منافع خود در شکلدهی به ترتیبات جدید منطقهای نقش خواهد داشت.
اما در این میان، یک تفاوت مهم وجود دارد: همه بازیگران به دنبال یک نوع قدرت نیستند. اسرائیل ممکن است بر عمق امنیتی و برتری نظامی تمرکز کند؛ ترکیه بر نفوذ ژئوپلیتیکی؛ کشورهای عربی بر حفظ استقلال راهبردی؛ و آمریکا بر مدیریت کلی توازن میان این نیروها. بنابراین، آینده منطقه بیش از آنکه یک «جانشینی ساده» باشد، رقابتی برای تعریف قواعد نظم جدید خواهد بود.
در چنین شرایطی، رابطه آمریکا و اسرائیل اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر ایران بخش مهمی از قدرت بازدارنده و نفوذ منطقهای خود را از دست بدهد، واشنگتن میتواند از این وضعیت برای بازطراحی ترتیبات امنیتی استفاده کند؛ از طریق همکاریهای اطلاعاتی، دفاع هوایی، حضور نظامی، ائتلافهای امنیتی و پیوندهای اقتصادی و سیاسی.
پیامد چنین وضعیتی میتواند افزایش وزن اسرائیل در ساختار امنیتی منطقه باشد؛ اما این افزایش قدرت الزاماً بدون واکنش باقی نمیماند. بر اساس منطق «موازنه تهدید»، هرچه یک بازیگر از نگاه دیگران به قدرت مسلطتری تبدیل شود، انگیزه سایر بازیگران برای ایجاد موازنه نیز افزایش مییابد. بنابراین، تضعیف ایران میتواند همزمان قدرت اسرائیل را افزایش دهد و رقابت برای مهار آن را نیز تشدید کند.
در این میان، مسئله سرزمین و واقعیتهای میدانی نیز اهمیت پیدا میکند. افزایش حضور و کنترل نظامی اسرائیل در غزه، سوریه و لبنان و روندهای مرتبط با گسترش کنترل در کرانه باختری نشان میدهد که در شرایط بحران،
دستاوردهای نظامی میتوانند بهتدریج بر ترتیبات سیاسی و امنیتی اثر بگذارند.
اگر ایران نیز در چنین شرایطی بهشدت تضعیف شود، امکان گسترش عمق امنیتی، ایجاد مناطق حائل و تبدیل برخی دستاوردهای موقت به ترتیبات پایدار میتواند افزایش یابد.
اینجاست که مفهوم «اسرائیل بزرگ» وارد بحث میشود؛ اما باید میان یک تصور ایدئولوژیک حداکثری و روند عملی گسترش نفوذ تفاوت گذاشت. حتی اگر تصور «از نیل تا فرات» هیچگاه به یک پروژه عملی تبدیل نشود، تغییر تدریجی واقعیتهای امنیتی، سیاسی و سرزمینی میتواند جایگاه اسرائیل را در سلسلهمراتب قدرت منطقهای تغییر دهد.
برای کشورهای عربی، اینجا یک تناقض مهم شکل میگیرد.
ممکن است تضعیف ایران در کوتاهمدت بهعنوان کاهش یک تهدید تلقی شود؛ اما همان تحول میتواند یکی از مهمترین موانع در برابر شکلگیری برتری یکجانبه اسرائیل را نیز از میان بردارد.
کشورهای عربی البته یک بازیگر واحد نیستند و عربستان، مصر، امارات، قطر، اردن و دیگر دولتها محاسبات متفاوتی دارند. با این حال، یک مسئله برای آنها مشترک است: اگر در شکلدهی به نظم پس از خلأ قدرت نقش فعالی نداشته باشند، ممکن است مجبور شوند قواعدی را بپذیرند که دیگران پیش از آنها تعیین کردهاند.
بنابراین، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی جای ایران را میگیرد؟»
پرسش مهمتر این است که چه کسی قواعد منطقه پس از ایران را تعریف خواهد کرد؟
اگر یک قدرت بزرگ منطقهای تضعیف شود، خلأ ایجادشده فقط یک فضای خالی نیست؛ فضایی است برای بازتعریف امنیت، اتحادها، مرزهای نفوذ و حتی ترتیبات ژئوپلیتیکی.
برای کشورهای عربی، مسئله در نهایت انتخاب میان ایران و اسرائیل نیست؛ مسئله این است که آیا در شکلگیری نظم جدید منطقهای بازیگر خواهند بود یا موضوع بازی دیگران.
در ژئوپلیتیک، حذف یک قدرت منطقهای الزاماً به معنای افزایش امنیت رقبای آن نیست؛ گاهی حذف یک قدرت، آغاز رقابتی بزرگتر بر سر میراث قدرت آن است.
تحلیل از: نصیر جینور پژوهشگر روابط بینالملل



