رسانه تخصصی روابط بین الملل (دیپلماسی پلاس)

از قدرت بازدارنده تا قدرت شکل‌دهنده

نظریه خلأ پساجنگ و سناریوهای تحول جایگاه ایران در معماری امنیتی غرب آسیا

https://ravijahan.ir//?p=13206
جنگ صرفاً با توقف عملیات نظامی پایان نمی‌یابد؛ بلکه از همان لحظه، مرحله‌ای تازه از بازتوزیع قدرت، یادگیری راهبردی و بازتعریف محاسبات امنیتی آغاز می‌شود. از این منظر، پیامد راهبردی یک جنگ را نمی‌توان تنها با میزان خسارت واردشده، موفقیت عملیاتی یا نتیجه مذاکرات پس از جنگ سنجید. پرسش اساسی‌تر آن است که جنگ چه تغییری در قواعدی ایجاد می‌کند که بازیگران منطقه‌ای بر اساس آنها درباره امنیت، بازدارندگی و هزینه مداخله تصمیم می‌گیرند.

این مقاله با ارائه یک چارچوب مفهومی پیشنهادی با عنوان «نظریه خلأ پساجنگ» استدلال می‌کند که کاهش حضور یا تعهد یک قدرت فرامنطقه‌ای پس از یک منازعه، الزاماً به ایجاد خلأ ساده قدرت منجر نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند «خلأ رقابتی» ایجاد کند. در چنین وضعیتی، بازیگرانی که از ظرفیت بقا، یادگیری، بازسازی و تحمیل هزینه برخوردارند، برای تبدیل تجربه جنگ به قدرت چانه‌زنی و نفوذ ساختاری وارد رقابت می‌شوند. بر این اساس، آینده جایگاه ایران نه به برتری نظامی مطلق، بلکه به توانایی آن در تبدیل ظرفیت‌های دفاعی، جغرافیایی و اقتصادی به قدرت اثرگذاری بر محاسبات سایر بازیگران وابسته خواهد بود.

مقاله سه مسیر آینده را بررسی می‌کند: بازگشت نظم آمریکامحور، شکل‌گیری نظم چندقطبی منطقه‌ای و ظهور نوعی «موازنه هزینه». استدلال اصلی آن است که در صورت تحقق سناریوی سوم، ایران ممکن است بدون دستیابی به هژمونی منطقه‌ای، از یک قدرت عمدتاً بازدارنده به قدرتی «شکل‌دهنده» تبدیل شود؛ قدرتی که حذف آن از محاسبات امنیتی منطقه امکان‌پذیر نباشد.

کلیدواژه‌ها: ایران، غرب آسیا، خلأ پساجنگ، بازدارندگی، قدرت شکل‌دهنده، موازنه هزینه، معماری امنیتی، آینده‌پژوهی.

۱. مقدمه: پایان جنگ، آغاز رقابت بر سر نظم

یکی از خطاهای رایج در تحلیل منازعات این است که پایان عملیات نظامی با پایان رقابت راهبردی یکسان گرفته شود. در حالی که جنگ می‌تواند با توقف حملات خاتمه یابد، آثار آن بر دکترین‌های دفاعی، برداشت‌های تهدید، ائتلاف‌ها، اقتصاد سیاسی و محاسبات امنیتی ممکن است سال‌ها ادامه پیدا کند.

اهمیت این مسئله در مورد ایران و غرب آسیا دوچندان است. هرگونه جنگ مستقیم میان ایران و ایالات متحده، صرف‌نظر از نتیجه کوتاه‌مدت آن، می‌تواند برداشت بازیگران منطقه‌ای از اعتبار بازدارندگی آمریکا، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های منطقه و هزینه رویارویی با ایران را تغییر دهد.

ازاین‌رو، مسئله اصلی این مقاله میزان پیروزی یا شکست نظامی هیچ‌یک از طرفین نیست. پرسش بنیادی‌تر این است:

پس از جنگ، چه کسی قواعد محاسبه امنیتی را تعیین خواهد کرد؟

این پرسش، تحلیل را از «نتیجه جنگ» به «نظم پس از جنگ» منتقل می‌کند.

در این چارچوب، کاهش حضور یک قدرت فرامنطقه‌ای لزوماً به معنای انتقال مستقیم قدرت به یک بازیگر منطقه‌ای نیست. ممکن است آمریکا همچنان قدرتمندترین بازیگر نظامی خارجی باقی بماند، اما هم‌زمان توانایی آن برای تعریف یک‌جانبه قواعد امنیتی کاهش یابد. در مقابل، قدرت‌های منطقه‌ای ممکن است فضای بیشتری برای شکل‌دهی به نظم جدید پیدا کنند.

بنابراین، فرض اصلی مقاله این نیست که ایران پس از جنگ الزاماً به قدرت مسلط غرب آسیا تبدیل خواهد شد. فرض دقیق‌تر آن است که جنگ می‌تواند شرایطی ایجاد کند که در آن، قابلیت ایران برای اثرگذاری بر محاسبات امنیتی دیگران افزایش یابد.

این تفاوت، نقطه آغاز مفهوم «خلأ پساجنگ» است.

۲. نظریه خلأ پساجنگ: از خلأ قدرت تا خلأ قواعد

مفهوم خلأ قدرت در تاریخ روابط بین‌الملل عمدتاً برای توضیح وضعیتی به کار رفته است که در آن عقب‌نشینی یا تضعیف یک قدرت، فرصت بیشتری برای بازیگران دیگر ایجاد می‌کند.

اما خلأ پساجنگ الزاماً به معنای «نبود قدرت» نیست. ممکن است قدرت نظامی همچنان وجود داشته باشد، پایگاه‌ها همچنان فعال باشند و بازیگر فرامنطقه‌ای همچنان از برتری فناوری برخوردار باشد؛ اما قطعیت درباره نحوه استفاده از این قدرت کاهش یافته باشد.

از همین نقطه، مفهوم «خلأ قواعد» اهمیت پیدا می‌کند.

در چارچوب پیشنهادی این مقاله، خلأ پساجنگ زمانی شکل می‌گیرد که سه وضعیت هم‌زمان رخ دهد:

کاهش یا تردید در تعهد یک قدرت فرامنطقه‌ای؛

افزایش عدم‌قطعیت امنیتی میان بازیگران منطقه‌ای؛

ظهور بازیگرانی که ظرفیت تبدیل تجربه جنگ به توانایی جدید دارند.

در چنین شرایطی، رقابت اصلی دیگر فقط بر سر تصرف منابع یا قلمرو نیست؛ بلکه بر سر تعریف هزینه و فایده تصمیمات امنیتی است.

به بیان ساده‌تر، بازیگری که بتواند محاسبه دیگران را تغییر دهد، حتی بدون آنکه بتواند آنها را مستقیماً کنترل کند، بخشی از قدرت ساختاری را در اختیار گرفته است.

از این منظر می‌توان رابطه زیر را پیشنهاد کرد:

کاهش قطعیت نظم موجود + افزایش عدم‌قطعیت امنیتی + ظرفیت یادگیری و بازسازی = خلأ رقابتی پساجنگ

اما این خلأ به خودی خود به ظهور یک قدرت جدید منجر نمی‌شود. مرحله تعیین‌کننده، توانایی یک بازیگر برای تبدیل ظرفیت‌های خود به قدرت اثرگذار بر انتخاب‌های دیگران است.

۳. چهار ظرفیت تعیین‌کننده در نظم پساجنگ

نظریه پیشنهادی بر چهار ظرفیت اصلی استوار است:

الف) ظرفیت بقا

قدرتی که بتواند پس از ضربه نظامی، ساختار سیاسی و امنیتی خود را حفظ کند، از امکان ادامه رقابت برخوردار خواهد بود.

بقا به معنای مصونیت از آسیب نیست؛ بلکه به معنای جلوگیری از تبدیل آسیب به فروپاشی راهبردی است.

ب) ظرفیت یادگیری

جنگ یک آزمایشگاه اجباری برای دکترین‌های نظامی است. نقاط ضعف، روش‌های نفوذ، عملکرد سامانه‌ها و الگوهای تصمیم‌گیری دشمن آشکار می‌شوند.

اما صرف تجربه جنگ مزیت ایجاد نمی‌کند. مزیت زمانی ایجاد می‌شود که تجربه به اصلاح دکترین تبدیل شود.

ج) ظرفیت بازسازی

قدرت پس از جنگ تا حد زیادی به سرعت و کیفیت بازسازی وابسته است. کشوری که بتواند تجهیزات، زیرساخت، اقتصاد و شبکه‌های دفاعی خود را بازسازی کند، مانع از آن می‌شود که خسارت اولیه به کاهش دائمی قدرت منجر شود.

د) ظرفیت تحمیل هزینه

آخرین متغیر، توانایی ایجاد هزینه برای طرف مقابل است؛ هزینه‌ای که می‌تواند نظامی، اقتصادی، انرژی، سیاسی یا ژئوپلیتیکی باشد.

در اینجا مفهوم بازدارندگی از «توان ضربه‌زدن» به «توان افزایش هزینه تصمیم طرف مقابل» منتقل می‌شود.

ترکیب این چهار ظرفیت می‌تواند تعیین کند که آیا یک بازیگر پس از جنگ صرفاً زنده می‌ماند یا قادر خواهد بود در شکل‌دهی به نظم جدید مشارکت کند.

۴. از بازدارندگی به قدرت شکل‌دهنده

بازدارندگی و قدرت شکل‌دهنده یکسان نیستند.

بازدارندگی عمدتاً بر جلوگیری از یک رفتار خاص استوار است: حمله نکن، زیرا هزینه آن بالا خواهد بود.

اما قدرت شکل‌دهنده مرحله‌ای فراتر است. در این مرحله، حضور یک بازیگر نه‌تنها رفتار خصمانه دیگران را محدود می‌کند، بلکه در تصمیمات عادی آنها نیز اثر می‌گذارد.

برای مثال، اگر یک کشور هنگام طراحی سیاست انرژی، مسیرهای تجاری، ترتیبات دفاعی یا ائتلاف‌های منطقه‌ای ناچار باشد واکنش ایران را نیز در محاسبات خود وارد کند، ایران از یک «موضوع امنیتی» به یک متغیر ساختاری تبدیل شده است.

در اینجا قدرت دیگر فقط توانایی انجام یک اقدام نیست؛ بلکه توانایی ایجاد تغییری پایدار در محاسبات دیگران است.

بنابراین، قدرت شکل‌دهنده را می‌توان چنین تعریف کرد:

توانایی یک بازیگر برای تغییر هزینه، ریسک یا گزینه‌های در دسترس سایر بازیگران، بدون آنکه الزاماً آنها را مستقیماً کنترل کند.

این تعریف اجازه می‌دهد قدرت ایران را بدون مقایسه ساده آن با حجم قدرت نظامی آمریکا یا دیگر قدرت‌های بزرگ ارزیابی کنیم.

۵. جنگ و ظهور «بازدارندگی بازتولیدپذیر»

یکی از مهم‌ترین پیامدهای احتمالی جنگ برای ایران، تغییر در مفهوم بازدارندگی است.

بازدارندگی سنتی عمدتاً بر انباشت توان استوار است: تعداد موشک، هواپیما، سامانه دفاعی، شناور یا سایر ابزارهای نظامی.

اما تجربه یک جنگ گسترده می‌تواند منطق دیگری را برجسته کند:

قدرت واقعی فقط میزان توان موجود پیش از حمله نیست؛ بلکه توانایی بازتولید آن پس از حمله نیز هست.

از این منظر، می‌توان مفهوم «بازدارندگی بازتولیدپذیر» را مطرح کرد.

در این مدل، هدف آن نیست که همه ظرفیت‌ها از ابتدا غیرقابل انهدام باشند؛ بلکه ساختار دفاعی به‌گونه‌ای طراحی می‌شود که نابودی بخشی از آن نتواند کل ظرفیت بازدارندگی را از بین ببرد.

این مفهوم سه مؤلفه دارد:

پراکندگی ظرفیت‌ها؛

افزونگی و جایگزینی؛

قابلیت بازسازی سریع.

اگر ایران بتواند تجربه جنگ را به چنین تغییری در ساختار دفاعی و صنعتی تبدیل کند، اثر راهبردی جنگ ممکن است سال‌ها پس از پایان آن آشکار شود.

در اینجا یک نکته مهم وجود دارد: بازدارندگی بازتولیدپذیر الزاماً به معنای افزایش توان تهاجمی نیست؛ بلکه می‌تواند به معنای افزایش اطمینان از بقای قدرت پس از ضربه باشد.

۶. جغرافیا؛ از مزیت ثابت به اهرم متغیر

جغرافیا معمولاً به‌عنوان یک متغیر نسبتاً ثابت در تحلیل قدرت در نظر گرفته می‌شود. اما اهمیت جغرافیا ثابت نیست؛ ارزش آن با شرایط اقتصادی و امنیتی تغییر می‌کند.

ایران در مجاورت تنگه هرمز، در پیوند میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و مسیرهای دریایی اقیانوس هند قرار دارد. ازاین‌رو، اهمیت جغرافیایی ایران صرفاً به قلمرو آن محدود نمی‌شود.

در شرایط عادی، این موقعیت یک مزیت ژئوپلیتیکی است؛ اما در شرایط بحران، می‌تواند به اهرم ژئوپلیتیکی تبدیل شود.

هرچه وابستگی اقتصاد منطقه و اقتصاد جهانی به جریان‌های انرژی و تجارت افزایش یابد، هزینه بی‌ثباتی در پیرامون ایران نیز افزایش خواهد یافت.

از این منظر، اهمیت ایران در آینده ممکن است بیش از آنکه ناشی از توانایی کنترل جغرافیای منطقه باشد، از توانایی آن برای اثرگذاری بر ریسک جغرافیایی ناشی شود.

این تفاوت ظریف اما اساسی است.

ایران برای تبدیل‌شدن به قدرت شکل‌دهنده لازم نیست جریان‌های تجارت جهانی را کنترل کند؛ کافی است تصمیم‌گیرندگان بدانند که هرگونه بحران در رابطه با ایران می‌تواند بر این جریان‌ها اثر بگذارد.

۷. خلأ پساجنگ و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای

فرضیه ظهور ایران زمانی قابل دفاع است که رقابت سایر بازیگران نیز در نظر گرفته شود.

کاهش نقش آمریکا الزاماً فضای خالی را در اختیار ایران قرار نمی‌دهد. ترکیه، عربستان سعودی، اسرائیل و سایر بازیگران منطقه‌ای نیز تلاش خواهند کرد قواعد جدید را به نفع خود شکل دهند.

بنابراین، آینده غرب آسیا نه انتقال ساده قدرت از واشنگتن به تهران، بلکه رقابت برای تصاحب ظرفیت شکل‌دهی به نظم منطقه‌ای خواهد بود.

در چنین وضعیتی، حتی کشورهایی که با ایران اختلاف دارند، ممکن است به‌دنبال مدیریت رابطه با تهران باشند؛ زیرا حذف کامل یک قدرت منطقه‌ای بزرگ از معادلات امنیتی ممکن است هزینه بیشتری از تعامل محدود با آن داشته باشد.

این وضعیت را می‌توان «اجتناب‌ناپذیری محاسباتی» نامید:

یک بازیگر زمانی به قدرت ساختاری نزدیک می‌شود که سایر بازیگران، حتی در مخالفت با او، نتوانند او را از محاسبات خود حذف کنند.

اما این وضعیت با هژمونی تفاوت دارد.

هژمون قواعد را تعیین می‌کند؛ قدرت شکل‌دهنده بخشی از قواعد و هزینه‌های آنها را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

۸. از موازنه قدرت به موازنه هزینه

یکی از تحولات احتمالی نظم امنیتی آینده، اهمیت یافتن «موازنه هزینه» در کنار موازنه قدرت است.

در موازنه سنتی قدرت، بازیگران عمدتاً به ظرفیت نسبی خود و رقبایشان نگاه می‌کنند.

اما در موازنه هزینه، سؤال متفاوت است:

اگر از قدرت خود استفاده کنم، چه هزینه‌ای ایجاد خواهد شد؟

این هزینه می‌تواند فراتر از میدان نبرد باشد؛ از اختلال در انرژی و تجارت گرفته تا افزایش هزینه‌های سیاسی، امنیتی و اقتصادی.

این همان نقطه‌ای است که قدرت نامتقارن اهمیت پیدا می‌کند.

یک کشور برای بازدارندگی در برابر قدرت بزرگ‌تر الزاماً به برابری نظامی نیاز ندارد. اگر بتواند هزینه استفاده از قدرت رقیب را افزایش دهد، بخشی از شکاف قدرت را جبران کرده است.

با این حال، این سازوکار یک محدودیت مهم دارد: افزایش هزینه برای طرف مقابل اگر هم‌زمان هزینه‌های داخلی بازیگر بازدارنده را بیش از حد افزایش دهد، می‌تواند به ضد خود تبدیل شود.

بنابراین، موازنه هزینه زمانی پایدار است که هزینه‌ای که تحمیل می‌شود کمتر از هزینه‌ای باشد که خود بازیگر در بلندمدت متحمل می‌شود.

این نقطه، اقتصاد را به بخشی جدایی‌ناپذیر از بازدارندگی پساجنگ تبدیل می‌کند.

۹. متغیر تعیین‌کننده: اقتصادِ پساجنگ

در نهایت، هیچ دکترین دفاعی بدون پایه اقتصادی پایدار نمی‌ماند.

اگر ایران بخواهد تجربه جنگ را به قدرت شکل‌دهنده تبدیل کند، بازسازی نظامی به‌تنهایی کافی نخواهد بود. این کشور باید بتواند میان امنیت، توسعه صنعتی، فناوری، انرژی و روابط خارجی پیوند ایجاد کند.

در واقع، چهار ظرفیت نظریه خلأ پساجنگ زمانی به قدرت پایدار تبدیل می‌شوند که یک ظرفیت پنجم نیز وجود داشته باشد:

ظرفیت تبدیل منابع به قدرت.

این ظرفیت مشخص می‌کند که آیا ایران می‌تواند تجربه جنگ را به فناوری، تولید، زیرساخت، تاب‌آوری اقتصادی و دیپلماسی تبدیل کند یا خیر.

از این منظر، بزرگ‌ترین تهدید برای فرضیه قدرت شکل‌دهنده ایران ممکن است نه صرفاً یک حمله نظامی جدید، بلکه ناتوانی در تبدیل تجربه جنگ به بازسازی پایدار باشد.

این نکته، سناریوهای آینده را از یکدیگر جدا می‌کند.

۱۰. سه سناریو برای معماری امنیتی غرب آسیا

بر مبنای چارچوب فوق، سه سناریوی اصلی را می‌توان برای پنج تا ده سال آینده تصور کرد.

 

سناریوی اول: بازگشت نظم آمریکامحور

در این سناریو، آمریکا پس از جنگ حضور نظامی و تعهدات امنیتی خود را حفظ یا تقویت می‌کند. کشورهای منطقه همچنان به تضمین امنیتی واشنگتن تکیه می‌کنند و تلاش برای محدودکردن ظرفیت ایران ادامه می‌یابد.

در این وضعیت، خلأ پساجنگ محدود خواهد بود و فرصت ایران برای تبدیل بازدارندگی به قدرت شکل‌دهنده کاهش می‌یابد.

 

سناریوی دوم: چندقطبی‌شدن امنیت منطقه

در این سناریو، آمریکا همچنان بازیگر مهم باقی می‌ماند، اما دیگر تنها تأمین‌کننده یا تعریف‌کننده امنیت نیست.

ایران، عربستان، ترکیه، اسرائیل و سایر بازیگران هرکدام بخشی از ساختار جدید را شکل می‌دهند و روابط امنیتی به‌جای وابستگی یک‌جانبه، چندلایه می‌شود.

در چنین نظمی، توانایی ائتلاف‌سازی و دیپلماسی منطقه‌ای به اندازه توان نظامی اهمیت پیدا خواهد کرد.

سناریوی سوم: ظهور موازنه هزینه

در این سناریو، ایران موفق می‌شود تجربه جنگ را به بازسازی نظامی، فناوری، تاب‌آوری اقتصادی و ظرفیت تحمیل هزینه تبدیل کند.

آمریکا همچنان از نظر قدرت مطلق برتر باقی می‌ماند؛ اما استفاده از این قدرت علیه ایران مستلزم محاسبه هزینه‌های پیچیده‌تر می‌شود.

در این وضعیت، ایران نه هژمون منطقه‌ای، بلکه قدرت بازدارنده ـ شکل‌دهنده خواهد بود.

این سناریو تنها در صورتی تحقق می‌یابد که ایران بتواند میان قدرت نظامی، اقتصاد، جغرافیا و دیپلماسی پیوند برقرار کند.

۱۱. آزمون نظریه: چه چیزی می‌تواند این پیش‌بینی را شکست دهد؟

یکی از الزامات هر چارچوب آینده‌پژوهانه، مشخص‌کردن شرایطی است که پیش‌بینی را با شکست مواجه می‌کند.

نظریه خلأ پساجنگ در مورد ایران در صورتی ضعیف خواهد شد که یکی یا چند مورد از شرایط زیر رخ دهد:

نخست، آمریکا بتواند پس از جنگ اعتبار و انسجام نظم امنیتی خود را بازسازی کند.

دوم، ایران نتواند ظرفیت نظامی و صنعتی خود را با سرعت لازم بازسازی کند.

سوم، فشار اقتصادی مانع تبدیل تجربه جنگ به قدرت ملی شود.

چهارم، سایر قدرت‌های منطقه‌ای بتوانند ائتلافی پایدار برای محدودکردن نقش ایران ایجاد کنند.

پنجم، چین و روسیه یا سایر بازیگران خارجی به‌گونه‌ای وارد معماری منطقه شوند که فضای مانور مستقل قدرت‌های منطقه‌ای کاهش یابد.

این عوامل نشان می‌دهند که ظهور قدرت شکل‌دهنده ایران نتیجه قطعی جنگ نیست؛ بلکه نتیجه یک فرایند پساجنگ است.

به همین دلیل، فاصله میان «پیروزی نظامی» و «دستاورد راهبردی» اهمیت پیدا می‌کند.

۱۲. نتیجه‌گیری: قدرتی که دیگران ناچار به محاسبه آن هستند

آینده غرب آسیا را نمی‌توان صرفاً با این پرسش توضیح داد که کدام کشور بیشترین قدرت نظامی را در اختیار دارد.

پرسش مهم‌تر این است که: کدام بازیگر می‌تواند هزینه، ریسک و گزینه‌های تصمیم‌گیری دیگران را تغییر دهد؟

نظریه خلأ پساجنگ بر همین نقطه تمرکز دارد. جنگ می‌تواند نظم موجود را تضعیف کند، اما از دل آن الزاماً یک نظم جدید و مشخص بیرون نمی‌آید. ابتدا خلأیی رقابتی شکل می‌گیرد و سپس بازیگران مختلف تلاش می‌کنند آن را با قواعد مطلوب خود پر کنند.

در این رقابت، بقای نظامی به‌تنهایی کافی نیست. بازیگری موفق‌تر خواهد بود که بتواند تجربه جنگ را به یادگیری، یادگیری را به بازسازی، بازسازی را به بازدارندگی و بازدارندگی را به نفوذ ساختاری تبدیل کند.

برای ایران، بنابراین، مسئله اصلی پس از جنگ صرفاً بازسازی آنچه از دست رفته نیست؛ بلکه تبدیل تجربه جنگ به نوع جدیدی از قدرت است.

چنین قدرتی الزاماً هژمونیک نیست. ایران برای اثرگذاری بر معماری امنیتی غرب آسیا نیازی به کنترل منطقه ندارد. کافی است تصمیمات مربوط به جنگ، انرژی، کریدورها، ائتلاف‌ها و امنیت منطقه‌ای بدون درنظرگرفتن واکنش آن، پرهزینه یا ناقص شوند.

در این صورت، تحول اصلی از «قدرت بازدارنده» به «قدرت شکل‌دهنده» رخ خواهد داد.

اما این تحول نه خودکار است و نه اجتناب‌ناپذیر.

اگر ایران نتواند میان ظرفیت دفاعی، اقتصاد، فناوری، دیپلماسی و جغرافیای خود پیوند ایجاد کند، جنگ ممکن است به جای سکوی جهش، به فرسایش بلندمدت قدرت ملی تبدیل شود.

ازاین‌رو، مهم‌ترین پرسش آینده ایران این نیست که: «آیا ایران از آمریکا قدرتمندتر خواهد شد؟»

پرسش دقیق‌تر این است: «آیا ایران می‌تواند به قدرتی تبدیل شود که استفاده از قدرت دیگران در منطقه، بدون محاسبه واکنش و هزینه‌های ناشی از آن، امکان‌پذیر نباشد؟»

اگر پاسخ مثبت باشد، پیامد راهبردی جنگ را نمی‌توان صرفاً در نتیجه میدان نبرد جست‌وجو کرد. پیامد اصلی ممکن است در سال‌هایی ظاهر شود که جنگ دیگر پایان یافته است؛ زمانی که تجربه جنگ به دکترین، دکترین به ظرفیت، ظرفیت به بازدارندگی و بازدارندگی به قدرت شکل‌دهنده تبدیل شده باشد.

در چنین شرایطی، آینده غرب آسیا نه شاهد انتقال ساده قدرت از آمریکا به ایران، بلکه شاهد توزیع مجدد قدرتِ تعریف‌کننده قواعد امنیتی میان بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای خواهد بود.

و در مرکز این تحول، پرسش درباره ایران دیگر فقط این نخواهد بود که «چقدر قدرت دارد»؛ بلکه این خواهد بود که تا چه اندازه می‌تواند محاسبه قدرت دیگران را تغییر دهد.

تحلیل از نصیر جینور؛ پژوهشگر روابط بین الملل

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *