پرونده ویژه راوی جهان/ شماره دوم: سه دهه سیاست خارجی ایران در دوره رهبری آیتالله خامنهای؛ دستاوردها، چالشها و میراث راهبردی
– حمزه علی پور
دانش آموخته دکترای روابط بین الملل
پژوهشگر و مدرس دانشگاه
خلاصه یادداشت:
۱. سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در دوره رهبری آیتالله خامنهای را میتوان «دیپلماسی بقا» دانست؛ رویکردی که از تجربه جنگ تحمیلی و انزوای پس از انقلاب شکل گرفت و هدف آن حفظ استقلال، امنیت و نقشآفرینی در نظام بینالملل بود.
۲. تجربه جنگ هشتساله، مبنای شکلگیری نگاه راهبردی ایران به قدرت، بازدارندگی و ضرورت اتکا به توان داخلی شد و در ادامه به توسعه دکترینهایی مانند بازدارندگی نامتقارن، عمق راهبردی منطقهای و خودکفایی دفاعی انجامید.
۳. سیاستهایی مانند محور مقاومت، برنامه هستهای، اقتصاد مقاومتی و نگاه به شرق، در چارچوب تلاش ایران برای کاهش آسیبپذیری، مقابله با فشارهای خارجی و ایجاد موازنه در برابر قدرتهای رقیب شکل گرفتند؛ هرچند هر یک با فرصتها و هزینههایی همراه بودهاند.
۴. میراث راهبردی این دوره، ایران را به بازیگری اثرگذار در معادلات غرب آسیا تبدیل کرد، اما همزمان چالشهایی مانند تحریمهای گسترده، فشارهای اقتصادی، هزینههای منطقهای و وابستگی نامتقارن به برخی شرکای شرقی را نیز برجای گذاشت.
۵. آینده سیاست خارجی ایران به توانایی آن در بازتعریف منطق بقا وابسته است؛ یعنی ایجاد توازن میان استقلال و تعامل، قدرت سخت و اقتصاد، و تبدیل دستاوردهای راهبردی گذشته به مزیتهای پایدار در نظم در حال تغییر جهانی.
بیش از سه دهه رهبری آیتالله خامنهای بر سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، نه صرفاً تداوم یک نظام فکری، که حاصل تجربهای زیسته در بوته آزمونهای سخت تاریخی بود. برای درک میراث راهبردی ایشان، باید از سطح تحلیل متعارفِ رویدادها فراتر رفت و به زیرساختهای فکری و تجربیِ شکلدهنده به این رویکرد نگریست. آنچه در این یادداشت «دیپلماسی بقا» نامیده میشود، نه یک استراتژی تدافعیِ صرف، بلکه منظومهای از اصول و راهبردهاست که از دل تجربه تلخ جنگ تحمیلی و انزوای پس از انقلاب زاده شد و در طول زمان به نظریهای منسجم برای بقا و تأثیرگذاری در نظام بینالملل تبدیل گردید.
هسته سختِ تجربهای؛ جنگ تحمیلی بهمثابه کلید فهم سیاست خارجی
مهمترین کلید برای گشودن معمای سیاست خارجیِ ایران در دوره آیتالله خامنهای، وقوع جنگ تحمیلی و تجربه هشتسالهٔ دفاع مقدس است. ایشان که در جایگاه ریاستجمهوری، مستقیماً مدیریت عالی جنگ را تجربه کرد، درسی بنیادین از این دوره آموخت: نظام بینالملل مبتنی بر موازنه قدرت عمل میکند و تکیه بر اصول و تعهدات حقوقی در غیاب قدرت بازدارنده، راهبردی ناکارآمد است. آنچه ایران در آن سالها تجربه کرد، رویارویی با ائتلافی از قدرتهای بزرگ بود که عراقِ متجاوز را با تسلیحات، اطلاعات و پوشش دیپلماتیک حمایت میکردند، درحالیکه ایرانِ تازهانقلابی در انزوایی کمنظیر میجنگید. این تجربه، پایهگذار دو باور محوری در ذهنیت راهبردی ایشان شد:
نخست، «دشمنشناسی» و درک این نکته که هرگاه ایران بر استقلال و حاکمیت خود پای میفشرد، با فشار هماهنگ و همهجانبهٔ آمریکا مواجه خواهد شد؛
دوم، ضرورت اتخاذ راهبردهای نامتقارن برای جبران نابرابریِ قدرت. بهروایت تحلیلگران، این دوره «بدبینیِ راهبردیِ ایشان نسبت به غرب، بهویژه آمریکا را تثبیت کرد» و این باور را شکل داد که «ملتی در محاصره، تنها از طریق پرورشِ انسجامِ داخلی، عمقِ راهبردی و ائتلافهایِ منطقهایِ مناسب میتواند بقا یابد».
از ضرورت تا نظریه: شکلگیری «مکتب دفاعیِ پیشرو»
آنچه در ابتدا بهعنوان واکنشی ضروری در برابر محاصره تسلیحاتی متولد شد، طی سالها به یک دکترین نظامی-سیاسیِ منسجم تبدیل گردید. محرومیت ایران از منابع متعارف تسلیحاتی در دوران جنگ، آن را ناگزیر به نوآوری در تاکتیکهایی چون جنگ نامنظم، مینگذاریِ ابتکاری و بهکارگیری نیروهای مردمیِ باانگیزه کرد. این رویکردِ ابتکاری، هستهٔ اولیهٔ دکترینی شد که بعدها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بهعنوان نهادِ نهادینهکنندهٔ این تجربه، آن را به «بازدارندگی نامتقارن» ارتقا داد. مؤلفههای این دکترین عبارت بود از: ایجاد زیرساختِ صنعتی-نظامیِ خودکفا، پرورشِ شبکهای از متحدانِ غیردولتی در منطقه، اجرای راهبردِ دفاعِ فرامرزی و «پیشرو»، و بهکارگیری توانمندیهایی که ایران را در معرض تلافیِ مستقیم قرار ندهد. شواهد نشان میدهد که ایشان با تبدیلِ سپاه پاسداران به «بدنهٔ مهمِ زیربنایِ حکومت» و گسترشِ دامنهٔ نفوذِ آن در عرصههای اقتصادی و نظامی، عملاً نهادی را پرورش داد که اجرای سیاستِ خارجیِ نامتقارن را ممکن ساخت.
َ سهگانهٔ تعادل: توازنافکنی میان دشمنان، رقبا و افکار عمومی
یکی از ویژگیهای برجستهٔ رهبری آیتالله خامنهای، تواناییِ کمنظیر ایشان در ایجاد تعادل و بهرهگیری از رقابتهای داخلیِ دشمنان بود. میراث راهبردی ایشان در این حوزه، چیزی فراتر از «بازیِ متقابل» با قدرتهای بزرگ بود. ایشان با درکی عمیق از جریانهای سیاسیِ داخلیِ ایران، همواره میان جناحهای مختلف تعادل برقرار میکرد و اجازه نمیداد هیچیک از قوای سهگانه یا نهادهای قدرت، بهتنهایی مسیر سیاست خارجی را تعیین کنند. این رویکردِ «مدیریتِ تعارضِ سازنده»، هم در عرصهٔ داخلی و هم در عرصهٔ منطقهای به کار گرفته شد. همانگونه که ایشان میان اصلاحطلبان و اصولگرایان داخلی مانور میداد، در عرصهٔ منطقهای نیز میان متحدان و رقبا با درجهبندیِ مناسبات، به ایجاد موازنه میپرداخت.
در عرصهٔ بینالمللی، ایشان با تکیه بر این هوش راهبردی، میان فشار حداکثریِ آمریکا و ضرورتِ تعامل با شرق، تعادلی برقرار کرد که حاصل آن، «سیاست نگاه به شرق» و تقویت همکاریهای راهبردی با چین و روسیه بود. این رویکرد، نه انفعال، که انتخابِ آگاهانهٔ مسیری بود که در آن، «دشمنیِ با آمریکا» نهتنها یک شعار، که یک اصلِ راهبردی برای حفظ هویت و بقای نظام تلقی میشد.
محور مقاومت: میراثی فراتر از راهبرد نظامی
اگرچه محور مقاومت در ظاهر، شبکهای از گروههای نیابتی برای مقابله با نفوذ آمریکا و اسرائیل تعریف میشود، اما در اندیشهٔ آیتالله خامنهای، این مفهوم، بارِ «تمدنسازی» و «هویتبخشی» نیز به همراه داشت. ایشان با اتکا به عمق تاریخیِ تمدنِ ایران و پیوند آن با تشیع، تلاش کرد تا «هویتِ مقاومت» را فراتر از منافعِ کوتاهمدتِ سیاسی، به مثابهٔ گفتمانی تمدنی تعریف کند. از این منظر، حمایت از حزبالله در لبنان، انصارالله در یمن، یا جنبشهای فلسطینی، صرفاً یک راهبردِ امنیتی نبود، بلکه بازتولیدِ الگویی از «مقاومتِ تمدنی» در برابر «گفتمانِ سلطه» محسوب میشد. این شبکه در چارچوبِ مفهومیِ «ولایتِ فقیه» نه صرفاً بهعنوانِ همگراییِ منافعِ ژئوپلیتیک، بلکه بهعنوانِ «ساختاری از وفاداریِ محوری شده بر حولِ مرجعیتیِ فراملی» تعریف میشود.
برنامهٔ هستهای و اقتصاد مقاومتی: دو روی یک سکه
برنامهٔ هستهای و اقتصاد مقاومتی، دو رکنِ اساسیِ راهبردِ «دیپلماسی بقا» بودند. از نگاه ایشان، تاکید بر حقِ مسلمِ ایران در بهرهمندی از انرژیِ هستهایِ صلحآمیز، نه یک موضعِ فنی، بلکه آزمونِ ارادهٔ نظامِ بینالملل در پذیرشِ استقلالِ علمی و فناورانهٔ ایران بود. موفقیتِ نسبیِ برجام در سال ۲۰۱۵، گرچه نقطهٔ عطفی در کاهشِ تنش بود، اما نشان داد که ایشان به کارآمدیِ این مسیر در بلندمدت چندان باور ندارند؛ چراکه با خروجِ یکجانبهٔ آمریکا از برجام، این بدبینیِ راهبردی به اثبات رسید. در موازاتِ آن، «اقتصاد مقاومتی» بهعنوان پادزهرِ تحریمها تعریف شد؛ رویکردی که معتقد بود با اتکا بر توان داخلی، میتوان از تهدیدِ تحریم، فرصتی برای خودکفایی ساخت.
«نگاه به شرق»: توهمِ خودکفایی یا ضرورتِ راهبردی؟
سیاستِ «نگاه به شرق»، که در پاسخ به بنبستِ برجام و فشارِ حداکثریِ آمریکا بهعنوانِ راهبردِ اصلیِ سیاستِ خارجیِ ایران در سالهایِ اخیر تثبیت شد، پیوندیعمیق با نهادهایِ نظامیِ کشور دارد. تحلیلِ رفتارِ سازمانیِ نیروهایِ مسلح نشان میدهد که «فرهنگِ سازمانیِ ضدآمریکایی، اولویتِ بیشینهسازیِ قدرتِ نامتقارنِ نظامی و عملکردِ این نهادها در انعقادِ قراردادهایِ تسلیحاتی با چین و روسیه»، نقشِ کلیدی در تداومِ این سیاست داشته است. از این منظر، «نگاه به شرق» صرفاً یک انتخابِ دیپلماتیک، بلکه خواستِ سازمانیِ نهادهایِ امنیتیِ کشور بود که از طریقِ همکاری با چین و روسیه، به تأمینِ نیازهایِ «سختافزاری و نرمافزاری» خود میپرداختند و درعینحال، «جبههای علیه سلطهٔ آمریکا» را مستحکم میساختند. این وابستگیِ سازمانی، اما در عمل، به یک رابطهٔ نامتقارن تبدیل شد، بهویژه پس از آنکه روسیه با افزایشِ تولیدِ داخلیِ پهپادها، وابستگیِ خود به ایران را کاهش داد و چین نیز در جریانِ مناقشاتِ اخیر، رویکردیِ محتاطانه در حمایت از ایران اتخاذ کرد.
تعادلِ دشوار: دستاوردها و چالشهای میراثِ راهبردی
میراثِ آیتالله خامنهای در حوزهٔ سیاست خارجی، ترکیبی از دستاوردهایِ چشمگیر و چالشهایِ تاریخیِ حلنشده است. در ستونِ دستاوردها، باید به حفظِ تمامیتِ ارضی و استقلالِ سیاسیِ ایران در طوفانیترین منطقهٔ جهان، تبدیلِ ایران به یک قدرتِ منطقهایِ غیرقابلانکار، ایجادِ شبکهای از بازیگرانِ نیابتی که عمقِ راهبردیِ ایران را تا مدیترانه گسترش داد، و تثبیتِ جایگاهِ ایران بهعنوانِ یکی از ستونهای نظمِ نوینِ چندقطبیِ جهانی اشاره کرد.
جمعبندی
سیاستِ خارجیِ دورانِ رهبریِ آیتالله خامنهای، یک نظامِ فکریِ منسجم بود که بر پایهٔ «بقا» و «استقلال» بنا شده بود؛ بقایی که با «دشمنشناسیِ» ناشی از تجربهٔ جنگ، و استقلالی که با «مقاومت» و «نگاه به شرق» تعریف میشد. میراثِ راهبردیِ ایشان، ایران را با دیپلماسیِ بقا به نقطهای رساند که هیچیک از قدرتهایِ بزرگِ جهان نمیتوانند نقشِ آن را در معادلاتِ غربِ آسیا نادیده بگیرند، اما این میراث، درعینحال، ایران را با پارادوکسی عمیق مواجه ساخته است: هزینههایِ گزافِ بقا در نظامِ بینالمللِ کنونی، امکانِ تداومِ این مسیر را با همان منطقِ سنتی، دشوار میسازد. آیندهٔ سیاستِ خارجیِ ایران، بیش از آنکه نیازمندِ بازنگری در آرمانهایِ انقلابی باشد، نیازمندِ بازتعریفِ منطقِ بقا در جهانِ پس از آیتالله خامنهای است؛ جهانی که محورِ مقاومتِ آن دیگر «چهار پایتختِ عربی» را در کنترل ندارد و «نگاه به شرق» آن، اکنون بیش از هر زمانِ دیگری، نمایانگرِ وابستگیای نامتقارن به قدرتهایی است که منافعِ خود را بر اولویتهایِ تهران ترجیح میدهند.



